تبليغاتX
شعرها و نوشته هاي نيلوفر خواجه

شعرها و نوشته هاي نيلوفر خواجه

تقدیم به بهترین کسم<fardin>

سلام بچه ها خوبین؟میدونم که چند وقتیه پیدام نیست و شما هم بزرگواری کردین و برام پیغام گذاشتین اما بخدا یه مشکلی واسم پیش اومده بود که نتونستم بهتون سربزنم اما الان اومدم که باشم و در خدمتتون هستم،راستی بچه ها من وبلاگمو انتقال دادم به نیلو بلاگ چون یه جورایی هم اسم خودمه آدرسش روبهتون میدم دوست داشتین شما هم بیایین سیستم وبلاگ دهی توپیه،روی لینک زیر کلیک کنین تا به وبلاگ جدیدم منتقل بشین

http://yek.nilooblog.com

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

گاه چون مادری دردل میخزد

وزهرخودرا آرام میریزد

گاه یک روز تمام چون کبوتری

برهرپنجره ات کزمیکندوخرده

نان میچیند

گاه ازدرون گلی خواب آلود بیرون میجهد

وچون یخ نمی برگلبرگ آن میدرخشد

وگاه حیله گرانه تورا

ازهرآنچه شاداست و آرام دورمیکند

گاه درآرشه ی ویولونی مینشیند

ودرنغمه ی غمگین آن هق هق میکند

وگاه زمانی که حتی نمیخواهی باورش کنی

درلبخندیک نفرجاخوش میکند

< آناآخماتووا >

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

دربهارزندگی باتوبودن  برایم سازگیتاریست"

که میگویددرپس هرنابهنجاری باید زیست"

دراین کوچ نابسامان پرستوهای دل

دراین همه جیغ وفریادبیصدای کوه"

کاش میشددل به دریاسپردوموجها راشمرد"

کاش میشد خیال مردن رابه فرداسپرد"

دنیاوصد افسوس که توخورشیدی ومن بی نورم"

ببخش نمیدانستم درفکرتو من مثال یه کوهم"

امیدی برای من نیست میدانی چرا؟

چون باران پشت شیشه مال من نیست...

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

بنویس با خط ریز ازسردی خاطره هام ازاین دل بهونه گیر"

بنویس همیشه یادمی تاقیامت درکنارمی.

بنویس با رنگ مشکی جزمن نداری عشقی"

بنویس زقلبی خسته که محتاج درمان یه درده"

نزاربگم دلم گرفته یه بغض کهنه توگلوم نهفته"

میدونی الان چندروزگذشته اماصدات هنوز از یادم نرفته"

گفتی میای فردای من به جون هردومون

از این امروز و فردا خیلی خسته ام"

جایی که نیستی نفس کشیدن هم برام یه درده

بشمرالان ببین دردام چقدره؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

صدایم کن صدای تو آرامش خیال است بانو"صدایم کن که دراین دنیای هیچ و پوچ همه رهگذریم واهل کوچ"بانوی شهرآواز من باتوزندگی رو میکنم آغاز"بانوی من چشام نبینه روزی که زیرچشمات نمه"الهی بمیره برای توهرچی غمه"چادرشب نمازتوبگیربادنبره کنارپنجره ازشدت انتظار خوابت نبره"خبردادم به قاصدک گفتم:قسم به نازکم همین روزامیام .گفتم:که بانوی منی.خفته ی زیبای منی"کاشکی یه شب سرمیزدی...
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

دیوانه بودن رادوست دارم چون تمام دغدغه یک دیوانه شادی ست وغم دردلش جایی ندارد"عاشق بودن رادوست دارم چون درآغازش عشق وپایانش مرگ است"زندگی رادوست دارم چون بهانه خوبی برای باتوبودن است ودرآخرخدایی رادوست دارم که تورا آفریدتامن بتوانم امیدی به لحظه هایم .فردایم وحتی آینده ام داشته باشم.
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

امروزواسم یه روزخوبه

الهی غم وغصه دوربمونه

امروز روزیه حس تازه

امروزتولدیه مردخاصه

مردی که آرزوی من پشت ستاره های دنباله داره

امروزتولدیه عشق پاکه

عشقی که عمقش خیلی بیشترازیه چاهه

امشب آسمون به افتخارتورنگی شده

لباس مشکیشو ببین چه رنگی شده؟

خداکنه بارون بیادتااشکامونبینی

شایدباورت نشه اماخیلی برام عزیزی.

این شعر رو باتمام وجودم به کسی تقدیم میکنم که ستایش کردنش تمومی نداره.

عمرمن تولدت مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

فرزندم هزارحکمت آموختم که ازآن چهارکلمه آموختم که جامع کلمات است.دوچیزراهرگزفراموش نکن:

۱خدارا  ۲مرگ را

دوچیزراهمیشه فراموش کن :۱به کسی  خوبی کردی  ۲کسی به توخوبی کرد

واماچهارکلمه دیگر...

به مجلسی واردشدی زبان نگه دار.به سفره ای واردشدیشکم نگه دار.

به خانه ای وارد شدی چشم نگه داروبه نمازایستادی دل نگه دار.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

افسانه ی باتوبودن شده برام یه خواهش

کاش میدیدی خسته ام ازاین همه نیایش

توی شهرشلوغ دل هردوی ماحرفی ازقانون نبود

توفکرماچیزی جز رسیدن به گنج قارون نبود

عشقمون چه زودپرکشیدورفت

قیدمن‌‌ تو هرچی احساس بود و زد

جدایی ماغیرممکن بودمثل طلایی که بشه سفید

هیچ وقت حتی توخیالم پرنمیزدکه بهم بگی بمیر

غروب عشق من وتو به سرخی خورشیدنشد

ماه قشنگ آسمون ای کاش پشت ابراپنهون نمیشد

واسه این تقویم بی فردای عمرم یه روز خوب باقی نموند

بخداخسته شدم ازبس بهت گفتم بمون

من گدای مسکین به دنبال عشق توبودم

الهی عمرت ازدنیاکم شه که بدجورافتادی به جونم

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط نيلوفر خواجه|

مینویسم تابدها بنویسندسرگذشتم رادرکتابها

گل سرخ گذربود و گذشت آنچه درسرنوشت ماگذشته بود

سالهادرسکوت حقیرانه ی خودچه صادقانه زیستیم

چه بساالان بخاطراشکهایمان سرتاپاخیسیم

که میتوانست درآن زمان تلخی را معنا کند

برای داشتن خوشبختی خداخدا کند

عمرخوشبختی ماکوتاه بود

گذرگه عالم اماچه بیوفابود

آشیانه یمان راساختیم ازخاک

اماویرانش کردچیزی ازجنس باد

کاش رفتنت درقلب ویرانم زیبا بود

کاش مثل پروازمرغان دریا بود

غم سرتاپایم رامیفشارد خداکجاست

گمان کنم نمیداند؟

جسم ویرانم پروازت راهنوز باورندارد

جزتودرقلبم کسی دیگرجاندارد

این چه سرنوشتی ست خداوندا

اوزیرخاک خفته ومن سنگ دربغل

حتی ابربه گریه افتاد ازاین آه سرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط نيلوفر خواجه|


آخرين مطالب
» اسباب کشی
» عشق
» ساز
» بنویس
» بانو
» 
» تولد
» پندلقمان حکیم به فرزندش
» ...
» سرگذشت

 Design By : Pichak